به سی سالگی خوش آمدید

بچگی می کنم
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

در یکی از وبلاگ ها به این مطلب برخوردم که می گفت کاش می شد بچگی بکنم یاد دوران کودکیم افتادم و برق شیطنت در چشمم موج زد نیشخند. تصمیم گرفتم یکم بچگی کنم . یکم شیطونی از همون کارهایی که در دوران بی خیالی کودکانه بی توجه به تذکر های بزرگتر ها می کردم و گاه گاهی هم دلم شور می زد که دعوام نکنن ( البته به قول مامی که می گفت : چقدر هم شما میترسیدی که دعوات کنیم تعجب) .

مدتها بود که از کنار نرده های راه پله ها بی تفاوت می گذشتم ولی دیشب تصمیم گرفتم روش سر بخورم . چه حالی داد اما وقتی سرایدار ساختمان با تعجب نگام کرد لبخند تحویلش دادم گفتم تا به حال تو عمرت این کارو نکرده بودی زل زدی، دستپاچه گفت چرا چرا بچه که بودم . بهش گفتم بیا امتحان کن الان بیشتر حال میده .خنده

براتون بگم از دسته گلی که تو آشپزخونه به آب دادم رفتم لیوان شیرم رو به شورم خواهرم اومد یه هو دستمو چسبوندم به شیر آب پاچید بهش خیس شد قهقههگفت : آسی دیونه شدی خیس شدم گفتم یه حالی می ده گفت یه حالی الان نشونت بدم  شیطانیه هو رفت با یه لیوان یخ برگشت و ریخت تو پیراهنم . جا تون خالی کلی خندیدیم و مامی گرام هم تا تونست جیغ و ویق کرد که آشپزخونه خیس شد الان با دمپایی می رین تموم سالن خیس میشه چرا این طوری می کنیدعصبانی.

راستی صبح که داشتم می اومدم سر کار موبایل خواهر کوچیک رو گذاشتم روی silent و قایم کردم . شب برم خونه پوستم کندساسترسقبلا تلفنی موضع جنگ امشب را اعلام کردن شیطان . مامی دیشب بعد از کلی سرو صدا  گفت مادر جان برو بخواب برو مادر صبح می خوای بری سر کار . بعدشم به علت آزار های شبانه که به خواهران گرام دادم البته اونها هم بدشون نمی اومد و همراهی می کردن و می خندیدیم ، مامی از تو اتاقش داد زد خجالت بکش 30 سالت شده کل خونه رفت رو هوا از صدای خنده های ما قهقهه. حالا ساعت 2:15 دقیقه بامداد بود و دیگه مثل بچه های شیطان از خستگی خوابم برد خواب . برای امشب هم برنامه های مفصلی دارم می خواهم یک هفته بچگی کنم فردا با جزئیات برایتان می نویسم شیطان.

شب خوش ماچ

 


 
comment جایی برای تو ()