به سی سالگی خوش آمدید

من زنم
نویسنده : آستیاژ - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو ! دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی ، قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند ، تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم ، وحشتناک است که باید مادر فرزند مردی باشم که هیچگاه زن بودنم را درک نمیکند ، غم انگیزتر این است که همیشه با ترس در اجتماع زندگی می کنم. برای انتخاب یک لباس باید همه چیز را در نظر بگیرم جز خواسته هایم  .

پ. ن: کاشکی روزی زن بودنم را در آزادی کامل جشن بگیرم .

پ.ن: لطفا پست به من نگید روزت مبارک خرداد 89 را هم مطالعه کنید خوشحالم می کنید .


 
comment جایی برای تو ()

 
من جدید 4
نویسنده : آستیاژ - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

مدتها با همه تغییراتی که فکر می کردم تحولی در زندگیم  هستند در حالی که حاشیه های زندگیم بودن دست به گریبان بودم و این باعث شد از اصل هدفم کلی دور بشم . یاد گرفتم که بعضی وقتها نباید به کسی که مورد اعتماد همه هست اعتماد کنی چون امکان داره اون خودش بی لیاقت ترین فرد برای اعتماد کردن باشه !!!تعجب این تجربه را 4 سال طول کشید تا بدست آوردم و بابتش هم مادی هم معنوی بها پرداخت کردم .ناراحت اما با آدمهای زیادی آشنا شدم که ارزشش رو داشت . تحولی که من فکر میکردم اتفاق افتاده در واقع 4 ماهه که شروع شده لبخند چیزی که عمیقا باعث این تحول و پیشرفت شد ناجوانمردی یک همکار ، یک همراه و یک شریک بود .سوال این سه نفر در زمان طولانی سکوی پرش من شدند در حالی که 4 سال از زندگی مو درجا زده بودم و فکر میکردم دارم پیشرفت میکنم سبز خیلی وحشتناکه اینطور نیست ؟استرس اما این کوله بار وحشتناک باعث شد دوباره ادامه تحصیل بدم ، دوستی جدیدی رو تجربه کنم که خیلی برام حس خوبی رو میاره ، دوباره رفتم سراغ ورزش و کار مستقلی رو هم شروع کردم . به پشت سرم که نگاه میکنم جز بعضی نکته های گذشته که خودنمایی می کنند چیزی جز آموزش سخت برای  کار جدیدم و بدست آوردن قدرت بیشتر برای روبرو شدن با مسائل احساسی نمیبینم و این ارزشش رو داشت .

پ.ن: دوست داشتم اگر اون همکار و اون همراه اینا رو نمیخونن اون شریک مورد اعتماد بخونه .

پ.ن: هنوز هم با تمام عناصر متضاد خوی آدمیت قشنگی زندگی !!!


 
comment جایی برای تو ()

 
سفر به اعماق!!!
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

این جمله برای خیلی های تازگی نداره ( سفر به اعماق ) احتمالا شما به یاد اعماق زمین می افتین در داستانهای ژول ورن . اما تاکنون به کدوم یک از این عمقها توجه کردیم . سفر به اعماق وجود خودمون، سفر به اعماق قلب یه عاشق ، سفر به اعماق قلب یه مادر، سفر به اعماق قلب یه دوست، سفر به اعماق قلب یک حیوان خانگی ................ . بنظر سخت میاد، بنظر غیرممکن و خنده دار میاد . نمیدونم چه حسیه اما در این سفرها به نکته های جالبی میرسیم .من کی هستم ، او برای من در چه درجه ای از ارزشه ، چرا از خود میگذره ، بدون دوست زندگی مفهومی نداره و وفاداری ................... .

پ.ن : دیدگاه شما درسی و یا دریچه ای به هستی برای من و دیگران است پس دوستان را محروم نکنیم .


 
comment جایی برای تو ()

 
نوروز 1391
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
 

 

 

 تقدیم به همه دوستای خوبم

 

 


 
comment جایی برای تو ()

 
چرا مرا بدنیا آوردی
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 

فریده حسن زاده و شاهکار جدیدش در جواب سوال دخترش که پرسیده بود : چرا مرا بدنیا آوردی ؟

شعری را به قلم کشیده است که با حالو هوا و حس من در این دوران از زندگی مطابقت دارد . این شعر را برایتان میگذارم و منتظر نظرات شما هستم .

 

 

در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟

 

 

زیرا سال‌های جنگ بود
و من نیازمند  عشق بودم
برای  چشیدن طعم  آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی‌توانی بگویی:
مادر  سابق  من
حتی وقتی جنازه‌ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان  مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر  ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا  زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن  خاکستر  سوزان
رویاهاو آرزوهای دور و درازت
 
 
 
 
 
In Answer to My Daughter :  Why Did You Bring Me Into Existence?
 
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
 
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
 
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
 
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
 
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
 
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
 
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of
                                                         your dreams. 
 
 
پ.ن: کاش باشی تا تنهایی نباشد 
پ.ن: منتظر یک معجزه باشم، یعنی هنوز زنده ام و امیدوار 

 
comment جایی برای تو ()

 
سپندارمذگان
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
 

هوراقلب

 

سپندارمذگان ، روز گرامیداشت زن ، زمین ، روز بزرگداشت عشق و دوستی مبارک

هوراقلب


 
comment جایی برای تو ()

 
آگاه باشید 2
نویسنده : آستیاژ - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

نسبت به سنت های دیرینه هیچگاه نباید بی تفاوت بود به جهت نزدیک شدن به 5 اسفند ماه از تمام دوستان می خواهم جهت پاس داشت جشن بزرگ سپندارمذگان به پست اسفند 89 مراجعه کنند. با خواندن آن پست در پاسداری از تمدن خود کوشا باشیم .

 

پ.ن : امیدوارم نگاشتن این پست باعث بشه قسمت جایی برای تو به محلی برای برگزاری یک جشن با شکوه تبدیل بشه .

پ.ن : الان چند سالی هست برای بازیابی تمدن خودمون در این روز هر نفر 2 بادکنک قرمز تو آسمون رها میکنه بادکنک قرمز یادتون نره .امیدوارم روزی برسه که تعداد این بادکنک ها اونقدر زیاد بشه که آسمون 5 اسفند قرمز بنظر برسه .

 


 
comment جایی برای تو ()

 
تجربه عجیب
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment جایی برای تو ()

 
باران لذتبخش
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

از دیشب داره بارون میاد. صبح با دومنیک رفتم پیاده روی بارون ریز میخورد تو صورتم حس کردم خدا بهم نزدیکه . اینقدر نزدیک که باید برم به آسمون حس عجیبی بود . دومنیک هم آروم بود زیاد ورجه ورجه نمیکرد انگار اونم فهمیده بود خدا داره با ما پیاده روی می کنه . کلی با هم درد و دل کردیم قرار شد یکم روزگار مهربون تر شه آخه من یکم این روزا کم طاقت شدم . گفتش حواسش به من هست خیالت راحت . میدونی همیشه خیالم راحت ولی این خاصیت این دوره از زندگی ماست،درگیر پول، کار، آینده،عشق،تحصیلات و خانواده ایم . اما در پایان هیچکدوم شو با خودمون نمیبریم جز آگاهی که در روحمون رشد کرده . عجیب که باز آشفته ایم !!!

الهی آن ده که آن به .

پ .ن : دومنیک سگ خواهرم هست البته منم ادعا مالکیت دارم نیشخند !

پ.ن : دو تا لینک جدید گذاشتم بنام محک و انجمن حامی لطفا حتما کلیک کنید یادتون نره .


 
comment جایی برای تو ()

 
سکوت
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

گفتی که دوستم داری

میدونی

 شوکم ، دست هام گرم نمیشه

سکوت کردم تا آرامش ت بهم نریزه

چشمهامو بروی قلبم بستم

اشک نریختم

دوست ت داشتم

دوست ت دارم

حرفی نزدم که سست نشی

سکوت کردم که راحتتر بری

علاقم به تو قدری هست که زنجیر به پایت نیندازم

دردناکه ، قلبم تکه ای ش رو گم کرده دل شکسته

از یاد نمیره ،ترمیم نمیشه ، تسکین پیدا میکنه؟

تو را چنان زیاد دوست داشتم که اجازه ندهم علاقم مانع رفتنت بشه مرا چنان دوست داشتی که ترکم کردی . فاصله دوست داشتن مان زیاد نیست ، هست !!!

پ . ن : گفتی کاش قلبم بودی که با هر بازو بسته شدنش زندگی میکردم نمیزارم قلبم آسیب ببینه تا تو زنده هستی . آروم زندگی کن من مراقبتم .


 
comment جایی برای تو ()

 
تب یلدا
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

یلداتون مبارک. میدونم یه سالی هست که همیشه دیر میرسم ولی مهم اینکه میرسم . زندگی انگار متوقف شده چند وقتیه احساس شادی نمی کنم و هی الکی خوشم . نمی دونم چرا زندگی برام رنگی نداره این روزا زیاد با زندگی حال نمیکنم با اینکه هنوزم به زیبایی ش ایمان دارم اما ....... . دیشب اولین شب یلدای زندگیم بود که اصلا بهم خوش نگذشت اولین یلدایی بود که برای همه فال حافظ گرفتم بجز خودم . دیشب خوردن انار دون شده هم بهم حال نداد . تب داشتم تشنه بودم ولی شراب نبود . دیشب او هم نبود یادشم نبود، خودمم نبودم ،دیشب یلدا نبود ! دیشب مست بودم اما نه از شراب از کلافگی . خونه شلوغ بود پر مهمون ولی من نبودم ! من اونجا نبودم یعنی بودم ولی نبودم ، راستی چی شده که رنگ عوض کردی ؟ این رنگ تو دوس ندارم بیا با من مدارا کن الان وقت لجبازی نیست باید همراه باشی باید خوش باشیم . همیشه همه رنگی میدیدمت الا سیاه اصلا بهت نمیاد بیا جون من، این چادر سیاه رو از رو سرت بردار بزار رنگین کمون امیدو دوباره ببینم . اگرم دوست نداری اشکال نداره من صبر می کنم . راستی تب دارم نمیخوای یه سبد گل خوشرنگ بفرستی حالم عوض شه !!! هی با تو بودم چرا اینقدر بی معرفتی ؟ هان...... نمیشنوم ،خدای من تو هم مستی ، تب داری ! پس من اینقدر برات گل میفرستم تا تو هم رضایت بدی رنگت عوض شه  .

پ.ن : دیشب واقعا تب داشتم .

پ.ن : این پست یه نامه برای زندگی بود .


 
comment جایی برای تو ()

 
بهانه ای برای نوشتن و شاید زندگی
نویسنده : آستیاژ - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

 

مدتها بود که نشد بنویسم شاید چون ..... بماند . خیلی چیزها بود که باید در موردش مینوشتم مثل نوشته ای از زنده یاد لیلا اسفندیاری که در بازگشت از قله ای در بام دنیا جان باخت روحش شاد .درباره قذافی و مرگ خفت بارش هرچند که ........ . درباره بارش برف در تهران که من برای اولین بار در زندگیم از دستش دادم ( چون تو شهر حافظم ) .تولد وبلاگم رو نگرفتم . تولد خودمم یادم رفته بود ( البته خیلی ها لطف داشتند ) .حالا باید بگم این عکس از فرزین عزیز که همیشه به من لطف دارن باعث شد دوباره بنویسم . دلم برات تنگ شده تهران، دلم برات تنگ شده خونه ، دلم برات تنگ شده آلودگی صوتی . راستی تو هوای این تصویر چی میچسبه بیاین حدس بزنیم . خوب من می گم اول از همه تو باید باشی بعدش یک فنجان بوسه داغ میدونم بعدش بهم نگاهی میندازی می گی بریم بام تهران برف بازی منم میخندم و نرم و آهسته پشت سرت راه میفتم . تو خیالم یه چیزی کم داره اینبار نمیخوام زیاد لباس بپوشم که سردم نشه باید سردم بشه میخوام حس کنم،وقتی دستت بهم میخوره گاهی که صورت ت بهم نزدیک میشه احساس کنم زندگی جریان داره داغ داغ داغ و تو لبخند خیس از عشقتو بهم تحویل بدی من با گرمای اون آب شم مثل گوله برفی تو دستات . بخند اما گاهی صبر کن بزار زمستان طولانی تر بشه بزار عابران از دیدن مناظر لذت ببرند گرمای لبخندت زود بهارو خبر می کنه صبر کن بزار سرما بیشتر تو جونم بره بزار سر بخورم تا ..... بزار .....  .

 

پ.ن : فرزین جان ممنونم خیلی به موقع بود . میدونی همش دارم فکر میکنم بی دلیل نبود نمیتونستم زودتر بنویسم وقتش الان بود این عکس تاثیر گذار بود در شروع دوباره زندگی من .


 
comment جایی برای تو ()

 
چیزی برای گفتن ندارم
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
 

راستش خیلی دوست دارم بنویسم مخصوصا که به فرزین عزیز که عکس های زیبایی برام میفرستاد قول دادم حتما برای اون عکسها مطلب بنویسم . راستش قرار بود حس و حالمو بنویسم حسی و حالی که وقت دیدن این عکسها بهم دست داده هر روز چندین بار بهشون نگاه می کنم . اما هنوز ...........

پ .ن : بزودی مینویسم .


 
comment جایی برای تو ()

 
شکرگذاری
نویسنده : آستیاژ - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
 

برای شکرگذاری همین کافی که به دستهایت بنگری ، همین کافی که لبانت لبانش را حس می کند ، همین کافی که نگاه سردش به لرزه بیندازدت می دونی یعنی او هست حتی اگر تو را نخواهد ولی هست و زندگی می کند لحظه هایش را لحظه هایت را و تو باز هم شکرگذاری که او .................

چه سرد ، چه مهربان ، چه بی تفاوت و چه بی رحم دردآور .خدایا شکرت بخاطر همه کسانی که دوستشان داریم ،دوستمان دارند دوستمان ندارند .

پ . ن : گاهی خدا جایی قرار دارد همین نزدیکی و نظاره گر است بی صدا بر اعمال ما. حق را هرگز پایمال نکنیم که جبرانش سخت و تاوانش سنگین است .

پ . ن : اینو برا یک دوست ،همکار قدیمی و ...... نوشتم . امیدوارم اینجا اینو بخونه .


 
comment جایی برای تو ()